زندگي و خاطرات ما دو همسفر
من مادر خواهم شد
خدایا به داده و نداده ات شکر. خدایا ما رو به راه راست هدایت کن و نعمت سلامتی رو از ما نگیر. خدایا می دونم که وقتی یکی از بنده هات بهم نیش می زنه، هستی و بهش می خندی، برای حمایتت ممنونم.![]()
اما همسری امسال هم مثل سالهای قبل باز فقط تبریک خشک و خالی و بعد هم امروز و فردا کردن برای هدیه. می دونم که آدم خسیسی نیست اما چندین بار بهش گفتم سوپرایز این روز برام مهمه اما نمی دونم چرا حرف منو متوجه نمی شه.
شاید هم من دارم زیاده روی می کنم. دوستای خوبم راهنمایی کنید. روحم سر این موضوع آزرده شده من آدم مادی نیستم اما جنبه معنوی اون برام مهمه حتی با یه شاخه گل نمی دونم شاید روش برخوردم اشتباه باشه.
خدایا برای نعمت سلامتی که بهمون دادی شکرت![]()
از آرایشگاه بگم که حسابی نقره داغم کرد. برای آرایش صورت ازم ۱۰۰ هزارتومن گرفت به اسم گریم حتی نکرده بود جای جوش صورت رو محو کنه. عجب آدمهای بیخودی پیدا می شن فکر می کنن با دسته کورها طرف هستند برای شینیون هم ۸۰ گرفت. می گم چرا می گه دوتا دسته مو اضافه کردم. حالا اومد می بینم هر دسته اندازه چهار تا برگ شویده. نمی دونم شاید این پولها خوردن داره منکه راضی نیستم.
روز قبل از عروسی هم جواب آزمایش جدیدم رو گرفتم پلاکتم میزانش بیشتر شده و داره به حد طبیعی نزدیک می شه.
روزهای آخر ساله و باید دیگه از جو خرید لباس و ارایشگاه و ... برای عروسی بیرون بیام و برم دنبال خونه تکونی. امیدوارم همه دوستای خوبم هم به موقع به کارهای خونه تکونیشون برسن
يه دوست خوبي دارم از دوران دبيرستان، مامانامون با هم همسايه بودن البته فاصله سني ما با هم كم نيست چون اون موقع كه من دبيرستاني بودن اون باردار بود يه دختر جذاب كه در انتظار ني ني بود و منم يه دختر پرشور در دوران نوجوانی، دختر بسيار فهميده و پرشوري بود و كاملا منو توي اون دوران زندگي درك مي كرد. زماني هم كه من ازدواج كردم با هم در ارتباط بوديم تا اينكه مامان اينا جابجا شدن و همديگر رو حدود يك سال و نيمي بود نديده بوديم يه روز به طور اتفاقي مامانش رو ديدم و شماره دوستم رو كه توي گوشي جديدم نداشتم ازش گرفتم و بهش زنگ زدم خيلي خوشحال شد از اينكه من بهش زنگ زدم و گفت گوشي اونم خراب شده و موبايل منو حفظ نبوده پريروز با مامانش و دختر گلش اومدند خونه مامانم اينا حسابي دور هم بهمون خوش گذشت و دخترش چنان منو وقتي از سركار رسيدم بغل كرد و گفت خاله دلم براتون تنگ شده كه در خودم احساس شعف كردم كه واقعا محبت و دوست داشتن از ته دل هيچ وقت از ياد نمي ره. یادم اومد که روزهایی که نی نی بود حسابی باهاش مثل یه عروسک بازی می کردم حالا همین ني ني كوچولو در عرض يه سال خانومي شده و بيا و ببين. خيلي جالبه بچه ها توي سن رشد يكدفعه تغيير مي كنند. خیلی جالب جای ما عوض شده بود و اون با نی نی خواهری مثل یه عروسک بازی می کرد.![]()
خلاصه دوستم تمام آزمايشامو ديد و چون از اول با تمام مشكلات من آشنا بود گفت كه هيچ مشكلي وجود نداره و با توجه به اينكه دوبار هم بار دار شدي اگر با من همكاري كني مشکل حل مي شه كلي هم منو بخاطر اعتماد بنفس پائينم دعوا كرد و گفت تو روحيت رو خيلي از دست دادي اگر توی بارداری دومت استراحت می کردی نی نی از بین نمی رفت. اصلا از تو با اون همه انرژي توقع نداشتم پس بهتره به اين موضوع اصلا فكر نكني و آرامش روحي داشته باشي. گفت اين مسئله براي تو يه غول شده.
دكتر برام سو نو گر ا في شك مي نوشته بود كه ديروز رفتم دوستم طفلك صد بار زنگ زد و بعد سونو گفت ديدي بهت گفتم هيچيت نيست خيلي جالب دكتر بهم گفت تمام اجزاي شك * مت خوبه معلومه در خورد و خوراك با توجه به اينكه توپولي رعايت مي كني (آيكون مسي خود شيفته) گفت وقتي اومدي من گفتم اين خانومه بايد ك* بد چرب داشته باشه اما در كمال تعجب اينطور نبود. وقتي برای دکتر از مشكل بهم خوردن هو* رمو* ن هاي زنانه گفتم اون هم نظر دوستم و دكترم رو تاييد كرد كه اين مشكل باعث اضافه وزن من شده.
خدا نوشت: خدايا ممنونم ازت كه دوستم و محرم رازم و راهنماي خوبم رو مثل يه فرشته نجات برام فرستادي. خدايا كمكم كن توي تمام مراحل زندگيم. و به همه مامانهاي من تظر يه ني ني سالم بده.
همسر نوشت: همسرم اميدوارم يه روزي انقدر به بلوغ فكري برسي كه بفهمي من شريك زندگي و شادي و غمهاي تو هستم و هاله حضور مادرت و خواهرت روي مسائل شخصي كه مربوط به منو تو هستش حذف بشه!
خدایا شکرت برای نعمت سلامتی.
گاهی وقتا وقتی همه چیز خوب و آرومه و با خوشی پیش می ره یه چیزایی باعث می شه آرامش زندگی کمی بهم بخوره.
دیروز یکی از اقوام همسری با شوهرش توی دوران عقد مشکل پیدا کردن و می گه ازش متنفر شدم و قرار بود توی خونه پدر همسری خانواده دو طرف با هم صحبت کنند دختره هم داشت مشکلاتشو برای ما تعریف می کرد و منم با دقتی که کردم دیدم مشکلات پیش و پا افتاده ای هستش که می شه با تلاش و کمک همدیگه حلش کنند و زندگی رو از نو بسازند اما حاضر نیستند تلاشی بکنند و نظر دختره این بود که به من چه وقت بذارم تا اون درست شه مثلا به من نگه اینکار بکن یا نکن. در همین حین همسری اومد و گفت به نظر منم جدای بشی بهتره و منم
نمی دونم واقعا دچار دوگانگی شدم شاید سالها صبر برای بهتر شدن شرایط زندگی اشتباه بوده. از دیروز دچار گنگی شدیدی شده ام و بخودم گفتم شاید ما اشتباه کردیم که هنوز بعد از گذشت ۱۰ سال بعضی مسائل وجود داره.
امروز سرشارم از انرژي خدايا شكرت. اون نم باروني كه صبح وقتي توي خيابون ميرداماد موقع رفتن به آزمايشگاه زد توي صورتم ياد تو رو در دلم زنده كرد انرژي مضاعفي بهم داد انقدر بهم انرژي داد كه حتي رفتن توي آزمايشگاه و محيط پزشكي و ... هيچ تاثيري نداشت. خدايا شكرت بابت داده و نداده ات شكر. بابت اينكه همه جا حمايت و ياري تو رو احساس مي كنم.
همسر عزيزم از اين همه همراهي و ايثارت ممنون وقتي مي بينم چطوري به آب و آتيش مي زني تا منو تقويت كني و چطوري مي خواي با تمام قوا به من بفهموني كه هيچي نيست و از طرف خودت به من قول مي دي كه بهم ثابت مي شه هيچي نيست مي فهمم كه بايد خدا رو بابت داشتن تو شكر كنم و به خوبيهاي اين زندگي و عشقي كه بين منو تو توي اين همه سال در كنار هم بودن شكل گرفته ببالم. امروز وقتي دويدي كه شونهاي منو تو دستات بگيري تا منو ببري دم ماشين زياد خيس نشم گرماي وجودت و پناه سايه بزرگت رو درك كردم.
تصيميم گرفتم درس بخونم شايد امسال فوق ليسانس قبول شدم. هرچند فرصتي باقي نموده اما از فكر كردنهاي بيخودي بهتره. بقول صحرا ذهن آدم آزاد باشه بهتره.
عيد فطر رو به همه دوستاي وبلاگي تبريك مي گم.
| Design By : Night Melody |


